![]() |
![]() |
|
|
آدمها چقدر راحت
... میمیرن! *ببین من عشق آتیشی دوست دارم،حالم از این عشقای غیر تند به هم میخوره!بفهم خواهشا" *چقدر دلم میخواست پسرعمویِ شوهر خواهر داشته باشم! *عاشق این شدم!به خدا راست میگم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 دی1388ساعت 20:32 توسط مِهزاد |
|
|
وقتی می آیی توی میدان دیدم
چشمم خیس میشود، خیلی اوقات دل دستور میدهد، مغز کاره ای نیست... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 آبان1388ساعت 13:40 توسط مِهزاد |
|
|
ایمان بیاوریم به ...
دوری و دوستی! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 16:4 توسط مِهزاد |
|
|
یادم نمیاد آخرین باری که عروسک به بغل خوابیدم کی بود...
نمیدونم چی شد که دیگه ما پنج شنبه ها نرفتبم تاپس برگر... نمیدونم چرا دیگه شبهای قدر نمیریم مسجدای قدیم... فقط میدونم که دلم واسه اون وقتا لک زده...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 14:10 توسط مِهزاد |
|
|
تیشرت راه راه آبی و سفید،با شلوار کتون کرم...
نه،خوشم نمیاد حالمو به هم میزنه!
*خودت که میدونی،دقیقا این نبود! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 13:18 توسط مِهزاد |
|
|
دقت کردین برخی افراد یه موقعی چقدر برامون عزیز میشن؟!
مخصوصا بعد از یه مرحله ی زمانی که میخواستیم سر به تنشون نباشه! به جان خودم همه ی آدمها یه درجه ای از مشکلات روانی رو دارن! *عکس مناسب پیدا نکردم :( |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 21:39 توسط مِهزاد |
|
|
در اون لحظه آرزو میکردم کاش در این موقعیتی نبودم که هستم!اون وقت میتونستم به راحتی به پیشنهادت جواب مثبت بدم،یه وقتایی این تفاوت مدرکها بدجوری دست و پای آدم رو میبنده...
پ.ن:دارم با نهایت تلاشم سعی میکنم ۱۹۸۴ جورج اورول رو بخونم و به صالح حسینی فحش ندم! پ.ن:دوباره کتاب "خانوم" رو خوندم،عاشششقشم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 12:40 توسط مِهزاد |
|
|
بچه که بودم یه موقعی که خونه خیلی تاریک بود و انگار تنها بودم-نمیدونم دقیقا شب بود یا روز-۲تا آدم کوتوله که یکیشون بلندتر از اون یکی بود از توی پذیرایی زدن بیرون،بیچاره ها هیچ حرفی هم نمیزدن،فقط ایستاده بودن تا اینکه یه خانوم کوتوله ی بچه به بغل هم بهشون اضافه شد.همشون زل زده بودن به من. تو عالم بچگی خیال کردم که اینا از یه مزرعه ای،جنگلی،زندانی،خلاصه از یه ناکجا آبادی اومدن که منو بکشن.بهترین فکری که به ذهنم رسید این بود که باهاشون وارد مذاکره بشم،سلام کردم ولی جواب ندادن.همینجوری زل زده بودن.گفتم چی میخواین؟اصلا انگار زبون من حالیشون نمیشد. بالاخره تصمیم گرفتم یه تیری در تاریکی بزنم.گفتم:توروخدا این دفعه کاری با من نداشته باشین،منو نکشین،اما هر وقت که من یه جای خیلی خیلی تاریک گیر افتادم،جایی که هیچی نمیدیدم،بیاین منو بکشین،خوب؟ تا اینو گفتم اول یه خرده به همدیگه نگاه کردن،بعد اون کوتولهه که قدش بلندتر بود گفت:باشه،قبوله،پس منتظرمون باش!بعد هم به همون ترتیبی که اومده بودن برگشتن توی پذیرایی! حالا مبخواین باور کنین،میخواین هم باور نکنین اما من جداً اونا رو دیدم،واسه ی همینه هنوز که هنوزه بعد ۱۵-۱۶ سال از این ماجرا در حد مرگ از تاریکی میترسم!
*البته کاملاً واضحه که من با دیدن اونها مثل سفیدبرفی به این شادی و خوشحالی نبودم! *به جان خودم من ریاد کارتون نمیدیدم،بچه ها شاهدن! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 13:36 توسط مِهزاد |
|
|
باور کنید هیچ کجای دنیا،بازی سیاست به کثیفی اینجا نیست!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 3:21 توسط مِهزاد |
|
|
دلم واست تنگ شده!
خوبی؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 0:35 توسط مِهزاد |
|
|
یکهو خشک شدم.
انگار یکی از پشت سر یک دستش را گذاشت روی دهنم و با یک دست دیگرش سرم را فشار داد توی آب یخ!نفسم بند آمده بود... تقصیر من هست؟نیست؟واقعا نمیدونم.ولی این عذاب وجدان لعنتی رنگ و بوی تازه ای داره... میترسم و از ته دلم متاسفم،اگه هنوزم اینجا سر میزنی-که بعید میدونم-و اگه میتونی، بازم ازت میخوام که ببخشی... فقط میدونم که خیلی هم بی تقصیر نیستم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 16:0 توسط مِهزاد |
|
|
بعضي آدمها را نميشود فراموش كرد،هرچه سعي ميكني از توي فكر و خيالت پرتشان كني بيرون،دوباره برميگردند توي دلت.اين آدمها را فقط بايد دوست داشت.بعضي آدمها را فقط بايد بخشيد،هميشه ي عمر بايد در برابرشان كوتاه بيايي و ازشان بگذري،برعكس،بعضي آدمها را هميشه بايد منتظر بخشيدنشان بود،آنقدر جلويشان گند زده اي،آنقدر تحقيرشان كرده اي كه از خودت متنفري.بعضي آدمها مثل بچه ها مي مانند،بايد دستشان را گرفت و كشيدشان بالا.بعضي آدمها را بايد بغل كرد،به حرفشان گوش داد،سنگ صبورشان شد.بعضي آدمها را بايد گِل گرفت،حتي ارزش ندارند كه جوابشان را بدهي.بعضي آدمها را بايد ازشان ترسيد،مخصوصا وقتي رازت را مي دانند يا حتي بدتر از آن،وقتي عاشقت ميشوند... بعضي آدمها هميشه محترمند،حس ميكني يك حرمتي بين شما هست كه بايد هرطور شده باقي بماند.بعضي آدمها را-مثل دلستر ساده-فقط بايد يك بار چشيد،كارَت پيش آنها گير است،مجبوري يك بار تحملشان كني تا ديگر نبينيشان.با بعضي آدمها بايد رفيق بود،بايد همانجوري تحويلشان بگيري كه خودت هم انتظار داري.بعضي آدمها را بايد بوسيد و گذاشت كنار.بعضي آدمها را بايد نوشت،بايد كتابشان كرد تا براي هميشه بمانند.بعضي آدمها را بايد شناخت،بايد كشف كرد،بايد آنقدر توي رفتارشان بچرخي كه سرت گيج برود،تازه دوباره برگردي سر جاي اولت.بعضي آدمها را بايد شمرد،خوبي هايشان، غمهايشان،مصيبتهايشان،دروغ هايشان،سنگ اندازيهايشان... بعضي آدمها را مثل عكس عروسي غريبه ها فقط بايد گذاشت توي آلبوم كه وقتي ازشان حرفي زده شد، برايت آشنا باشند.بعضي آدمها را هم كه اصلا نبايد بهشان گفت آدم.بعضي آدمها را فقط ميشود ازشان ياد كرد،با بغض،با گريه... بعضي آدمها را مثل بد و بيراه هاي وسط دعوا بايد فراموش كرد،بايد گذاشتشان لاي دفتر خاطرات قديمي، بايد ازشان كينه به دل نگرفت،بايد بهشان حق داد،بايد پنهانشان كرد،بايد براي دل خودت هم كه شده كمتر ببينيشان،بايد برايشان آرزوي خوشبختي كرد... بعضي آدمها را،نه،فقط يكي از آدمها را بايد عاشقش شد،بايد نسبت به او در برابر بقيه خودخواه بود.بايد نفست را وصل كني به نفسش كه وقتي قطع شد،نه تو بماني نه او.بايد هوايش را همه جا داشت.بايد يكي شوي با همه ي دغدغه هايش.بايد تمام نيازت بشود او.بايد آنقدر برايت عزيز شود كه طاقت نبودنش را نداشته باشي.بايد حل شوي در تار و پودش،در چهره اش،در حرفهايش.بايد آنقدر دوستش داشته باشي كه اگر زنده بودنش در گرو ِ رفتن تو بود،شك نكني،بروي.بايد بشوي آبرويش،راه رفتنش، خنديدنش،اصلا بايد بشوي خودش... بايد آنقدر يكي بشويد كه جدا كردنتان سخت بشود،آن وقت حس ميكني كه تازه، آدم شده اي!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 تیر1388ساعت 23:1 توسط مِهزاد |
|
|
ندا بهانه بود
که چشمانمان تر شود که دلمان بلرزد که بیشتر به حال خودمان تاسف بخوریم که دوباره یادمان بیفتد چقدر برای هم آشناییم که داغمان تازه شود... ندا جان تبریک برای بی گناهیت... واااااااااااااااااااااااااای بر ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 تیر1388ساعت 23:15 توسط مِهزاد |
|
|
خیلی وقت بود که اینجوری از ته دل گریه نکرده بودم...
ولی فایده نداشت. سنگین تر شدم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 تیر1388ساعت 11:4 توسط مِهزاد |
|
|
حذر از عشق؟
ندانم نتوانم... *کم اووردم *خدایا لااقل تو منو ببخش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 22:55 توسط مِهزاد |
|
|
صفحه ی ۱۵۱ جزوه ی فیزیک،
صفحه ی ۱۲۴ کتاب بیوشیمی، جزوه ی کمکهای اولیه، جزوه ی شیمی آلی، حتی جزوه های معارف، اینا همش واسه من خاطرست،یکی بیاد کمک کنه که من دل بکنم از این کاغذای تلنبار شده! به خدا بریدم دیگه... *قبل از امتحان باید اینقدر ببینمت که رودل کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟و بعد گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــند بزنم به صنعتی،خدا لعنتت کنه...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 خرداد1388ساعت 12:54 توسط مِهزاد |
|
|
یه وقتایی ما آدما خودمون هم نمیدونیم دلمون چی میخواد،و دقيقا در همين اوقات وقتي يه نفر ديگه هم كه نميدونه چي ميخواد بهمون گير ميده،قاطي ميكنيم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 23:35 توسط مِهزاد |
|
|
واي خداي من،چه عذاب وجداني دارم،اين چه حرف چرتي بود كه من زدم؟!اين چه معيار مزخرفي بود؟!
اگه بازم وبلاگم رو ميخوني،ميخوام بگم توروخدا ببخش،من خيلي احمقم،فكرنكرده حرف زدم:'(
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 17:40 توسط مِهزاد |
|
|
ye ettefaghe koochooloo,ye ettefaghe sade,tooye ye doreie az zamane zendegit,baes mishe ke befahmi cheghadr ye nafar ro doost dari.befahmi ke tooye in sen o sal,sefid shodane moohash,ghame cheshmash,boghze sedash,cheghadr azaret mide.badtar az hameye inha residan be oon lahzeie ke be khodet miai va mibini hich kari vasash anjam nadadi,chera,saie khodet ro kardi,be har dari zadi,sare hame dad keshidi,amma asar nadashte bekhoda manam be andazeye to narahatam,bekhoda manam delam gerefte,bekhoda manam gerye daram,vali be hamoon khodaeie ke miparasti dorost mishe,tahammol kon in moshkel faghat ba ye telefon hal mishe,are,ba ye telefon,heif ke oon adam vejdan nadare ke zang bezane,heeeeeeeeeeeeeeif |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 23:15 توسط مِهزاد |
|
|
"هنر نیست که آدم حقیقت رو تف کنه توی صورت طرفش"
پ.ن:این روزا درست شدم مثل اون خانم میانساله تویshall we dance همش میرم خودم رو توی آیینه نگاه میکنم،بعد میگم:ادامه بده،تو میتونی... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 فروردین1388ساعت 14:48 توسط مِهزاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اينجا خانه ي من است.من و آرزوهايي كه كاش دست يافتني بودند...
|
| پیوندها |
|
میان ماندن و رفتن ... خاکستر تبدار ستاره ی درخشان دل سوختگان یه عاااااالمه حرف مگه مهمه؟هرچي! احساسات سرراهی! ranitidine ضدجنون من لاگ،گلاره مودی پياده روي در جنگل يكي پروفایل من |
|
RSS
|