تبليغاتX
خانه ای از مِه...
زانوهایم را ضربدری بغل کرده ام و نشسته ام روبروی عکست،گریه نمیکنم،فقط زل زده ام توی چشمهایت،این چشم ها ۸ماه است که برایم غریبه اند،۸ماه است که جای این تیله ها را ۲تاچشم خسته و گودافتاده گرفته،به قول بابا این دفعه آخر که رفته بودی خانه با همین چشم ها از همه عکس میگرفتی،میخواستی همه را ضبط کنی که داشته باشی...

چقدر دیر فهمیدم میشود برایت دردودل کنم،چقدر دیر فهمیدم تو هم بزرگ شده ای،یادت هست چقدر شب ها داستان سر هم کردم،از داروخانه،از مردم،از عاشق شدنهای مسخره ام که به خدا همه اش برای این بود که بخندی،حرف بزنی،نظر بدهی،چقدر دیر خواهر شدیم...

هنوز حرفت توی گوشم هست که گفتی:حواست هست؟خیلی به هم عادت کردیم.گفتم:من اینطوردوست دارم.جواب ندادی،سکوتت یک دنیا غم داشت،یک دنیا...

کمکم کن جایت را پر کنم برای مادرت،کمکم کن وقتی زنگ میزنم بدون اینکه صدایم بلرزد یا اشکم بریزد حالش را بپرسم،کمکم کن قوی باشم...

دوست دارم به زمین و زمان بدوبیراه بگویم،به این بیماری لعنتی،به همه داروهایی که برایت آوردم و از دیدنشان دلت ریخت،به خودم،حتی به تو،اما فقط گریه میکنم،از آن گریه هایی که سنگین ترم میکنند با بغض نفسگیرشان...

دلم خیلی تنگ شده،خیلی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 12:33  توسط مِهزاد | 
من رازدار هستم اما زیر بار این یکی خدایی دارم له میشم...

+ نوشته شده در  جمعه 12 آذر1389ساعت 17:34  توسط مِهزاد | 
*حس میکنم سگ شدم،زبونم توی دهنم جا نمیشه!

*من حس تعلق خاطر غریبی نسبت به تبلیغ محصولات فامیلا پیدا کردم،مخصوصا اولش که خانومه مثل کاترین زتا جونر که داره به جرج کلونی نگاه میکنه،چشم دوخته به مرده و بهش اطمینان میده که بپٌر دارمت!یه دلقک بودن مشهودی هم در نفر سوم هست که نمیتونم نادیده بگیرمش ;)

*تابستون امسال هم مثل پارسال،پریسال،پس پریسال،پسون پس پریسال...،خلاصش میشه هرسال،داره به نحو افضح میگذره!(همون افعل ِ افتضاح)

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 11:22  توسط مِهزاد | 

گاهی اوقات یک حس هایی می آید توی وجودت که اصلا انتظارش را نداری،که خودت را آماده نکرده ای برایش،مجبور می شوی مثل مهمان ناخوانده،تحویلش نگیری تا خودش کم کم برود،یا نه،بعضی اوقات دوست داری که چند وقتی پیشت بماند،توی دلت برایش جا پهن میکنی،از حضور این تازه وارد شوکه شده ای،سعی میکنی از زیر زبانش بکشی که از کجا آمده؟اصلا چه کاری با تو دارد؟بی وجدان اغلب ماموریت دارد که زندگیت را بریزد به هم،یا آمده عاشقت کند،یا میخواهد روشنت کند که جایی،در حق کسی بد کرده ای،خیلی اوقات هم اشتباه آمده...

حالا شده داستان من که یک حسی آمد توی وجودم که خیلی دوستش داشتم،با اینکه منتظرش نبودم اما خوشحال شدم از بودنش،اصرار کردم که بیشتر بماند،بزرگش کردم،نازش را کشیدم،با بداخلاقیش ساختم،بی انصاف حالا که  میداند چقدر وابسته اش هستم می خواهد برود.می گوید ببخشید،حلال کن،انگار اشتباه آمده بودم،باید بروم توی وجود یک نفر دیگر که تو هم میشناسیَش،غریبه نیست...  

طفلک خیال میکرد باید خوشحال باشم که زحماتم به هدر نمیرود،نمیداند از وقتی که رفته روزی هزار بار باخودم میگویم:کاش غریبه بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 20:36  توسط مِهزاد | 

انرژی هسته ای،حقٌ مسلٌم ماست!

* نمیدونم چرا یه چند وقته عاشق این شعار شدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 9:42  توسط مِهزاد | 
آب معدنی شش پیر منو یاد فصیحی میندازه،

بوی گلاب منو یاد دکتر سبزقبا میندازه،

قیف بوخنر یاد دایی فرید،

BP یاد اصلانی،

اوسرین یاد شاطالبی،

کوریکولوم یاد ورشو،

زیر ۱۲۰ کیلو یاد دکتر جهانیان،

مغازه ی شانل یاد فیروزه،

شرکت ملی مناطق نفتخیز جنوب یاد بابا،

انتگرال یاد مامان،

عروسی یاد داداشم و هستی،

درد و دل یاد وبلاگ،

خوبی یاد ندا،

هیجان یاد فوتبال،

رفیق یاد حدیث،

نارفیق یاد خودم،

احمق یاد خودم،

طفلک یاد خودم،

دیوانه یاد خودم،

.

.

.

آیینه ی دق یاد تو!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 11:29  توسط مِهزاد | 
یه حس بدی رفته کنج تک تک سلولای تنم جا خشک کرده،یه حسی که نمیدونم چرا،اما یه مدته که باهام هست.

دلم میخواد با سرنگ از بدم بکشمش بیرون،اما رفته توی خونم،گوشتم،پوستم،استخونم.

یه مدته که دارم با همه ی وجودم حس میکنم که من نباید از اولش خودمو وارد این رابطه میکردم...

***

یه سری کارها و رفتارها به ذات ناراحت کننده نیستن اما از بعضی آدما هیچ وقت انتظار انجام دادنشونو نداری،مخصوصا وقتی مجبور بشی به زور هم لبخند بزنی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 19:54  توسط مِهزاد | 
دوسشون میدارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 0:34  توسط مِهزاد | 
دلم نمیخواد داد بزنم

دوست ندارم جایی برم

دلم واسه ی کسی تنگ نشده

تا ۲۸ ام هم حاضرم بمونم امتحان بیولوژیک بدم

فقط توروخدا بیا جواب سوالم رو بده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 0:14  توسط مِهزاد | 
داریم خیلی از هم فاصله میگیریم...

نمیبینی؟

+ نوشته شده در  شنبه 29 خرداد1389ساعت 20:23  توسط مِهزاد | 
یه وقتایی آدم یه خوابایی میبینه که وقتی بیدار میشه از دست بعضیا دلگیره.دوست نداره ببینتشون.نه دست خودشه نه تقصیر اونا اما ازشون ناراحته.و من متاسفانه بدون اینکه بخوام یه خوابی دیدم که ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت 14:10  توسط مِهزاد | 
دلم هوس کله ی توت فرنگی کرده،خودش نه ها،كلٌش كه سبزه!خوش مزست به خدا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 خرداد1389ساعت 20:43  توسط مِهزاد | 

Sad:shoma bela tashbih dar nazar begirin,yani age be … ham begi lotfan,dige aroom mishe

Mim.he(jimi)boland shod,kifesho bardasht,ye nafase amigh keshid...vaaaaaaaaaaaaaay ,raft biroon,taaaaaaaaagh(sedaye koobidane dar

Sad:agha,vaisa bebinam,koja,ba toam!(mazmoon hamin bood

Hameye kelas be hayejan oomade,hishki nemitoone sare jash beshine,bayad ye kari kard,bayad tooye dahane amrika zad,bayad shah ro biroon kard,allaho akbar!(oh bebakhshid,javgir shodam)

Va dovvomin jan bar kaf(sin.kaf)az jash boland mishe va ba nahayate aramesh az dare kelas mire biroon...

Va kam kam baghie ham didan ke engar jaye moondan nist va bayad raft.

(jatoon khali,kheili sahne hamasi bood,ye ahange zamine kam dasht,masalan too mayehaye yaaaaaare dabestaaaaaaaaaanie man...)

Ma hamchenan mesle madaraee ke bachehashoon ro miferestan jang,ba cheshmaye por az ashk ham hemayate roohi midadimva ham albate ghebte mikhordim,va baad az kami mashverat be in natije residim ke behtare az sharaf o namoosemoon defa konim,dar hamin lahazat yek nafar az jama@e hamishe ghayoore lorestan ya ali gooyan boland shod ma ham sari davidim donbalesh.

Kholase ghiamati shod biroon,yeki donbale dr.mim(avvali naha!ishoon raeesan)migasht,yeki donbale pesara bood,yeki kollan eshtebahi oomade bood biroon mikhast bargarde hame dast o pash ro gerefte boodan,yeki migoft khoda ro shokr,man teshnam bood ta akhare kelas nemitoonestam tahammol konam,kholase basati bood.

Hamegi raftim samte teria ta ba sarane fetne(ei baba sharmande,bazam ghati shod)baradarane mobarez didari taze konim,khodaee bavar nemikardin ma ham bezanim biroonha,vali eival,dame hamegi garm,yaani ash...(esrar nakonin nemitoonam felesho benevisam,sooe tafahom pish miad)

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اردیبهشت1389ساعت 20:56  توسط مِهزاد | 
يعني تف به اين شيمي دارويي كه سر امتحانش هميشه بايد به فضاحت و كثافت بيفتيم!
+ نوشته شده در  جمعه 10 اردیبهشت1389ساعت 19:27  توسط مِهزاد | 
* دلم واسه خودم تنگ شده،گم شدم*

 باشد،قبول،حرفهاي تو همه قبول

 گفتي تمام خاطره ات محو ميشود

 اين دل سپردن من و تو مثل يك خطا

 بي شك،مشمول قاعده ي سهو ميشود

گفتي تمام مهربانيت

 از ياد ميرود

 اين قلب بدقلق

هميشه در پي يك سايه ميدود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 13:33  توسط مِهزاد | 
شاید،

نه،

شايد كه نه،

احتمالا بايد

                           ديگه كم كم آدم بشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 0:14  توسط مِهزاد | 
همونطوری که خوابیدم روی تخت،دستم رو میکشم روی ملافه.نه،مثل فیلم ایرانیها نیست که نباشی،هستی،لبه ی تخت نشستی،پشت به من.

پتو رو میزنم کنار،میام از پشت سر دو تا دستم رو حلقه میکنم دور گردنت،سرم رو میذارم روی شونت و بغض میکنم.میگم امروز سر خاک همش داشتم فکر میکردم طفلک خانومش،حالا چیکار میکنه؟هنوز خیلی جوونه،اگه یه وقت این اتفاق واسه ی  من بیفته چی؟اگه یه روزی دیگه تو نباشی؟بعد خدا رو شکر کردم که هستی،که شب میتونم بغلت کنم،ببوسمت،میتونیم پسرمون رو بخوابونیم،بریم توی بالکن بشینیم و حرف بزنیم.حتی میشه بازم نصفه شب بیخبری راه بیفتیم توی خیابونا.

سرت رو که برمیگردونی و پیشونیم رو میبوسی،یهو از خواب میپرم،همونجوری که خوابیدم دست میکشم روی ملافه،آخ که چقدر دلم میخواست باشی،اما نیستی،دیگه نیستی!

*برای دخترعمه ی عزیزم که چهل روزه شبا تنهایی پسرش رو میخوابونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت 19:47  توسط مِهزاد | 
از بس مانده ایم توی این ۴دیواریها،از هوای آزاد میترسیم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 اسفند1388ساعت 12:57  توسط مِهزاد | 
دوباره فیلم نقاب رو دیدم،این کثافتای دوست داشتنی!

چقدر فیلم دیدم این هفته،حالم داره به هم میخوره

+ نوشته شده در  جمعه 30 بهمن1388ساعت 11:0  توسط مِهزاد | 
آدمها چقدر راحت

                          ...

                                           میمیرن!

*ببین من عشق آتیشی دوست دارم،حالم از این عشقای غیر تند به هم میخوره!بفهم خواهشا"

*چقدر دلم میخواست پسرعمویِ شوهر خواهر داشته باشم!

*عاشق این شدم!به خدا راست میگم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 دی1388ساعت 20:32  توسط مِهزاد | 
وقتی می آیی توی میدان دیدم

چشمم خیس میشود،

خیلی اوقات دل دستور میدهد،

مغز کاره ای نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 13:40  توسط مِهزاد | 
ایمان بیاوریم به ...

                     دوری و دوستی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 16:4  توسط مِهزاد | 
یادم نمیاد آخرین باری که عروسک به بغل خوابیدم کی بود...

نمیدونم چی شد که دیگه ما پنج شنبه ها نرفتبم تاپس برگر...

نمیدونم چرا دیگه شبهای قدر نمیریم مسجدای قدیم...

فقط میدونم که دلم واسه اون وقتا لک زده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 14:10  توسط مِهزاد | 
تیشرت راه راه آبی و سفید،با شلوار کتون کرم...

نه،خوشم نمیاد

حالمو به هم میزنه!

*خودت که میدونی،دقیقا این نبود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 13:18  توسط مِهزاد | 
دقت کردین برخی افراد یه موقعی چقدر برامون عزیز میشن؟!

مخصوصا بعد از یه مرحله ی زمانی که میخواستیم سر به تنشون نباشه!

به جان خودم همه ی آدمها یه درجه ای از مشکلات روانی رو دارن! 

*عکس مناسب پیدا نکردم :(

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 21:39  توسط مِهزاد | 
در اون لحظه آرزو میکردم کاش در این موقعیتی نبودم که هستم!اون وقت میتونستم به راحتی به پیشنهادت جواب مثبت بدم،یه وقتایی این تفاوت مدرکها بدجوری دست و پای آدم رو میبنده...

پ.ن:دارم با نهایت تلاشم سعی میکنم ۱۹۸۴ جورج اورول رو بخونم و به صالح حسینی فحش ندم!

پ.ن:دوباره کتاب "خانوم" رو خوندم،عاشششقشم! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 12:40  توسط مِهزاد | 

بچه که بودم یه موقعی که خونه خیلی تاریک بود و انگار تنها بودم-نمیدونم دقیقا شب بود یا روز-۲تا آدم کوتوله که یکیشون بلندتر از اون یکی بود از توی پذیرایی زدن بیرون،بیچاره ها هیچ حرفی هم نمیزدن،فقط ایستاده بودن تا اینکه یه خانوم کوتوله ی بچه به بغل هم بهشون اضافه شد.همشون زل زده بودن به من.

تو عالم بچگی خیال کردم که اینا از یه مزرعه ای،جنگلی،زندانی،خلاصه از یه ناکجا آبادی اومدن که منو بکشن.بهترین فکری که به ذهنم رسید این بود که باهاشون وارد مذاکره بشم،سلام کردم ولی جواب ندادن.همینجوری زل زده بودن.گفتم چی میخواین؟اصلا انگار زبون من حالیشون نمیشد.

بالاخره تصمیم گرفتم یه تیری در تاریکی بزنم.گفتم:توروخدا این دفعه کاری با من نداشته باشین،منو نکشین،اما هر وقت که من یه جای خیلی خیلی تاریک گیر افتادم،جایی که هیچی نمیدیدم،بیاین منو بکشین،خوب؟

تا اینو گفتم اول یه خرده به همدیگه نگاه کردن،بعد اون کوتولهه که قدش بلندتر بود گفت:باشه،قبوله،پس منتظرمون باش!بعد هم به همون ترتیبی که اومده بودن برگشتن توی پذیرایی!

حالا مبخواین باور کنین،میخواین هم باور نکنین اما من جداً  اونا رو دیدم،واسه ی همینه هنوز که هنوزه بعد ۱۵-۱۶ سال از این ماجرا در حد مرگ از تاریکی میترسم!

*البته کاملاً واضحه که من با دیدن اونها مثل سفیدبرفی به این شادی و خوشحالی نبودم!

*به جان خودم من ریاد کارتون نمیدیدم،بچه ها شاهدن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 13:36  توسط مِهزاد | 

باور کنید هیچ کجای دنیا،بازی سیاست به کثیفی اینجا نیست!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 3:21  توسط مِهزاد | 
دلم واست تنگ شده!

خوبی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 0:35  توسط مِهزاد | 
یکهو خشک شدم.

انگار یکی از پشت سر یک دستش را گذاشت روی دهنم و با یک دست دیگرش سرم را فشار داد توی آب یخ!نفسم بند آمده بود...

تقصیر من هست؟نیست؟واقعا نمیدونم.ولی این عذاب وجدان لعنتی رنگ و بوی تازه ای داره...

میترسم و از ته دلم متاسفم،اگه هنوزم اینجا سر میزنی-که بعید میدونم-و اگه میتونی، بازم ازت میخوام که ببخشی...

فقط میدونم که خیلی هم بی تقصیر نیستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 16:0  توسط مِهزاد |